دانلود درسگفتارهای استاد بابک احمدی

حقیقت و زیبایی کتابی از استاد بابک احمدی است که درباره هنر و زیبایی‌شناسی نگاشته شده است. وی در پیشگفتار می‌نویسد: نسبت زیبایی و هنر با حقیقت چیست؟ عنوان کتابی که در دست دارید حقیقت و زیبایی است، این عنوان مسیر اصلی ما را در این رشته درس‌ها حاصل می‌کند. اگر افلاطون به نام حقیقت، هنر را -که سرچشمه نابخردی‌اش می‌انگاشت- محکوم می‌کرد، و تقلید هنری و شعرها را بارها دور از حقیقت می‌شناخت، کارش استوار به برداشتی خاص از حقیقت بود که به گمان مارتین هایدگر تا امروز باقی است.   فهرست مطالب کتاب شامل موارد زیر است: بحث مقدماتی دشواری‌های تعریف زیبایی هنر و روح دوران از نگاه هنرمند زمینه‌های اجتماعی اثر هنری هنر و مدرنیت از بیانگری تا شکل ساختار اثر هنری ناخودآگاهی و هنر تاویل و دریافت مخاطب تماس با اثر هنری معمای معنا راز اثر هنری درسگفتارهای فلسفه هنر… اصول و مبانی زیبایی شناسی در هنرهای هفت گانه…۱۲ جلسه ۳ ساعته است که حول مباحث همین کتاب برگزار شده است. می توانید این درسگفتارهای صوتی را با صدای استاد بابک احمدی  از این لینک های زیر دانلود کنید. ۱_۱.amr ۱_۲.WAV ۱_۳.WAV ۲_۱.WAV ۲_۲.WAV ۳_۱.amr ۳_۲.amr ۴_۱.amr ۵_۱.amr ۵_۲.amr ۶_۱.amr ۶_۲.amr ۷_۱.amr ۷_۲.amr ۸_۱ – ۸_۲.rar ۹_۱.rar ۱۰_۱-۱۰_۲.rar ۱۱_۱-۱۱_۲.rar...

مردان پرنده ای، بر فراز آسمان خراش ها

کارل راسل در حال دست تکان دادن به عکاس. این عکس بر روی تیر آهن های طبقه ی ۸۸ عمارت نیویورک به ثبت رسیده است. این مرد در ارتفاع ۱۲۲۲ پا بالاتر از تقاطع پنجم و خیابان سی و چهارم نیویورک نشسته است. مرد عکاس با به خطر انداختن جانش از یک جرثقیل بالا رفته و این عکس تاریخی را به ثبت رسانده است. توجه داشته باشید ماشین ها و آدم هایی که بر روی زمین دیده می شوند و بسیار کوچک به نظر می رسند بیشتر از ۴۰۰ متر از این لوکیشن فاصله دارند. ساخت و ساز ایمپایر استیت از سال ۱۹۲۹ آغاز و تا ۱۹۳۱ به طول انجامید. بازگشایی این آسمان خراش نتایج امیدوار کننده ای نداشت و اکثر واحد های اداری آن اجاره نرفتند و به همین علت به تمسخر بر روی آن اسم ” ساختمان خالی از سکنه ” گذاشتند. درآمدهای این عمارت در سال های ابتدایی در برابر هزینه ی ساخت آن ناچیز به حساب می آمد و تا سال ۱۹۵۰ به سوددهی قابل توجهی نرسیده بود. برای ساخت این ساختمان از ۳۴۰۰ کارگر از اروپا و صدها نفر از جنوب کانادا استفاده شده بود. افرادی که از جنوب کانادا آمده بودند به طور اختصاصی برای کار در ارتفاعات انتخاب شده بودند و قبلا هم برای ساخت پل های متعددی, تجربه و لیاقت خودشان در کار کردن در ارتفاعات بالا را ثابت کرده بودند. تعداد زیادی از این کارگران کانادایی در ساختمان های متعددی از نیویورک و در ارتفاعات مشغول به کار بودند و خانواده هایشان هم بین سال های ۱۹۲۰ تا ۱۹۶۰ به نیویورک نقل مکان کرده بودند. این کارگران تا همین امروز هم به...

باد در گیسو : عکاسی روایی با معرفی عکاس خلاق ایرانی زهرا خرمی

عکاسی روایی عبارت از یک مجموعه عکس است که یک المان مشترک تصویری درآن وجود دارد، معمولاً جغرافیا و زمان مشترک درعکس های مجموعه وجود دارد و توالی این عکس ها، ایده یا منظوری را به بیننده منتقل می کند، گاهی کادر ثابت است که این المان مشترک را می سازد و گاهی لنز ثابت.عکاسی روایی درعکاسی خبری و ورزشی بیشترشده است. وقتی عکاسی ازصحنه تصادف عکس می گیرد می تواند درچند فریم پشت سرهم روایتی را منعکس کند با کادر و لنزی ثابت یا در عکاسی ورزشی بارها اتفاق افتاده است که عکاس چند عکس پیاپی از اوج گرفتن و سقوط یک اسکی باز ارائه می کند که بسیار هم جذاب است، در عکاسی روایی خط روایت دربستر المان مشترک تصاویر شکل می گیرد. عکس‌های روایی دو مدل هستند ۱-یک سری عکس‌هایی‌ که با دیدن آنها یک داستان را به راحتی‌ روایت می‌کند. ۲-عکس‌هایی‌ که با دیدن آنها به راحتی‌ با روایتی پی‌ نمی‌بریم.برای درک مفهوم عکس باید حتما زیر نویسی زیر عکس وجود داشته باشد. عکاسی روایی به گونهِ از عکاسی می‌گویند که یک داستان یا یک رویداد را روایت کند.از معروف‌ترین عکاسان این ژانر دویین مایکلز می باشد. گرچه سابقه ی عکس های پیاپی به نخستین تجربه های عکاسی ابزارمند  ادوارد مایبریج و جانور شناس فرانسوی ا.ژ.ماری در اواخر قرن نوزدهم بازمی گردد قصه گویی در طی رشته ای از تصاویر هنوز به طور جدی آغاز نشده بود و مایکلز زودتر از سایر عکاسان بدان پرداخت. ادوارد مایبریج با تحقیق درباره جز به جز مراحل و حالات مختلف حرکات بدن انسان و حیوان̨ نخستین تجربه ی خود را به قصد این مدعا که در لحظه ای...

یکشنبه غم انگیز «جمعه روز بدی بود!»

یکشنبه غم انگیز… تا شب دوام نمی آورم در تاریکی و سایه … تنهایی مرا می آزارد با چشمانی بسته تو از کنارم می روی تو آرمیده ای و من تا صبح منتظر سایه های مبهمی را می بینم از تو خواهش می کنم به فرشته ها بگویی مرا در اتاقم تنها بگذارند یکشنبه غم انگیز چه بسیار شنبه ها تنها در سایه ها و من امشب خواهم رفت و چشمانم چون شمع پر فروغی می درخشد دوستان برایم گریه می کنند که مزارم نور باران است به خانه باز می گردم جانم به لبم رسیده است در سرزمین سایه ها تنها به خواب می روم یکشنبه غم انگیز آهنگ معروف یکشنبه غم انگیز را اینجا ببینید [jwplayer player=”1″ mediaid=”658″] یک‌شنبه غم‌انگیز (به انگلیسی: Gloomy Sunday — A Song of Love and Death)‏ و (مجارستانی Szomorú vasárnap ) نام یک فیلم آلمانی و مجارستانی به کارگردانی رالف شوبل است. این فیلم در سال ۱۹۹۹ ساخته‌شده است. پیرمردی آلمانی به نام هانس ویک (بکر) همراه با همسر سالخورده اش بعد از گذشت نیم قرن به رستورانی در بوداپست سر میزند. او هنگام صرف ناهار از نوازنده می خواهد تا آهنگی قدیمی را بنوازد, چند لحظه بعد با دیدن عکس زنی بر روی پیانو دچار حمله قلبی شده و می میرد. عکس متعلق به دختر زیبایی به نام ایلونا (ماروزسن) بود که در زمان جنگ با همکاری مرد مهربانی به نام لاسلو (کورل) و پیانیست جوانی به نام آندریش (دیوروسینی) رستوران را اداره می کردند و… پایانی غم انگیز فیلم «یکشنبه غم‌انگیز» پایانی غم‌انگیز دارد. فلش فوروارد به زمان مرگ هانس ویک که در سالخوردگی، به عنوان یک تاجر قابل احترام...

فصلِ دیگر

بی ان که دیده بیند در باغ احساس می توان کرد در طرح پیچ پیچ مخالف سرای باد یاس موقرانه ی برگی که بی شتاب   بر خاک می نشیند… بر شیشه های پنجره آشوب شبنم است. ره بر نگاه نیست تا با درون در ایی و در خویش بنگری. با افتاب و اتش دیگر   گرمی و نور نیست تا هیمه خاک سرد بکاوی در رویای اخگری. این فصل دیگری ست که سرمای اش از درون درک صریح زیبایی را پیچیده می کند. یادش به خیر پاییز با ان توفان رنگ و رنگ که بر پا در دیده می کند…  هم بر قرار منقل ارزیز افتاب خاموش نیست کوره چو دی سال:    خاموش/خود/من ام…         مطلب از این قرار است:  چیزی فسرده است و نمی سوزد امسال  در سینه در تنم…                                                                  (احمد...

دختر چوپان

دختر چوپان گوسفندان را یک به یک به نام می شناسد اما نام معشوق خود را نمی داند مست رویاست مثل رودی که از صدای خود مست است. همه را به نام به خویش می خواند معشوقش اما بی نام است. گوسفندان به آغل باز می گردند معشوقش اما بی سرپناه است. (یوره...

ما لعبتكانيم …

*** ما لعبتكانيم و فلك لعبت باز از روي حقيقتيم نه از روي مجاز يك چند در اين بساط بازي كرديم رفتيم به صندوق عدم يك يك باز...

باید اِستاد و فرود آمد بر آستان ِ دری که کوبه ندارد، چرا که اگر بهگاه آمده باشی دربان به انتظار ِ توست و اگر بیگاه به درکوفتن ات پاسخی نمی آید. کوتاه است در، پس آن به که فروتن باشی. آیینه یی نیک پرداخته توانی بود آنجا تا آراسته گی را پیش از درآمدن در خود نظری کنی هرچند که غلغلهی آن سوی در زادهی توهم ِ توست نه انبوهی ِ مهمانان، که آنجا تو را کسی به انتظار نیست. (احمد...

کوه ها ….

وصل ۱ در برابر بي‌كراني ساكن جنبش كوچك گلبرگ به‌ پروانه‌ئي ماننده بود زمان با گام شتابناك برخاست ودر سر گرداني يله شد در باغستان خشك معجزه وصل بهاري كرد سراب عطشان بركه‌ئي صافي شد و گنجشكان دستاموز بوسه شادي را در خشكسار باغ به رقص آوردند ۲ اينك چشمي بي‌دريغ كه فانوس اشكش شوربختي مردي را كه تنها بود و تاريك لبخند مي‌زند آنك منم كه سرگرداني‌هايم را همه تا بدين قلعه جل جتا پيمودم آنك منم ميخ صليب از كف دستان به دندان بركنده آنك منم پا بر صليب باژگون نهاده با قامتي به بلندي فرياد ۳ در سرزمين حيرت معجزه‌ئي فرود آمد و اين خود ديگر گونه معجزتي بود فرياد كردم أي مسافر با من از آن زنجيريان بخت كه چنان سهمناك دوست مي‌داشتم اين مايه ستيز چرا رفت با ايشان چه مي‌بايد كرد بر ايشان مگير چنين گفت و چنين كردم لايه تيره فرونشست آبگير كدر صافي شد و سنگريزه‌هاي زمزمه در ژرفاي زلال درخشيد دندان‌هاي خشم به لبخندي زيبا شد رنج ديرينه همه كينه‌هايش را خنديد پاي آبله در چمنزاران آفتاب فرود آمدم بي‌آنكه از شب ناآشتي داغ سياهي بر جگر نهاده باشم ۴ نه هرگز شب را باور نكردم چرا كه در فراسوهاي دهليزش به اميد دريچه‌ئي دل بسته بودم ۵ شكوهي در جانم تنوره مي‌كشد گوئي از پاك‌ترين هواي كوهستان لبالب قدحي در كشيده‌ام در فرصت ميان ستاره‌ها شلنگ‌انداز رقصي مي‌كنم ديوانه به تماشاي من بيا (احمد شاملو) کوه ها با همند و تنهایند همچو ما با همان...

بهار کویر

حتی بهار عادلانه نمی آید وقتی که کویر بر بازوان بلندش شکوفه وشادی را حس نکرده است حتی بهار عادلانه نمی آید وقتی که نوبرانه ترین میوه برنوبرانه ترین میز جای خوش کرده است حتی بهار عادلانه نمی آید وقتی که تو میان مزرعه ایستاده ای به گندم به نان وقتی که در بهار به زمستان فکر می کنی “گروس...

“آسمان شهر من”

از آسمان شهر من سرما می بارد امشب تو پشت بخار عینک من گم می شوی من پشت حرفهای  کریستف : “در زندگی حس غریب ناامیدی نهفته است” تو به تاراج می برد چشمانت که میان این همه رنگ ارغوان گرفته اند تمام زندگی ام را. من تمام که می شود سیگارم پرانتزی باز می کنم و در آن تو را خودم را و کریستف را زندانی می کنم. پرانتز...