“… و ایکاروسِ جوان ، مغرور از توانایی خود چندان اوج گرفت که گرمای خورشید موم ها را ذوب کرد. بال هایش از هم پاشید و ایکاروس به دریا سقوط کرد.”

دستی معلق مانده در کادری عمودی که ریزش نامنظم پرها احاطه اش کرده است.

این اولین چیزی است که در نگاه کردن به “ایکاروس” (نامی که عکاس بر عکس خود نهاده) می بینیم. تصویری پر کنتراست با حداقل رنگ ها و نورپردازیی که علاوه بر ایجاد سایه روشن ها، به علت استفاده از پس زمینه تیره ، تمام وقت چشم را خیره به دست و خطوطِ پیچان و منحنی وارِ پرها متمرکز می کند. پرهایی که حسی  از سبکی و تعلیق را در عین تضاد با خطوط عمودی و استوار دست به بیننده انتقال می دهند.

ایکاروس قهرمان تراژیک افسانه های یونان، پسر دایدالوس است که عاشق خورشید می شود. او که  همراه پدر در زندان  مینوس به  سر  می برد بال هایی ازجنس موم و پر می سازد و به کمک آنها از زندان می گریزد. پدر به پسر توصیه می کند که ” نه خیلی اوج بگیر و نه در سطح پایین پرواز کن.” با این حال ایکاروسِ عاشق، مغرور از توانایی خود اوج می گیرد و داستان همان می شود که در مطلع کلام آمد.

ایکاروس تنها به اندازه دراز کردن یک دست با خورشید فاصله داشت و این امری است که عکاس از آن بهره گرفته تا به صورتی نمادین باز آفرینی خود را به انجام برساند. و آن دستِ هرگز به مقصود نرسیده و علل ناتوانی قهرمان همان چیزی ست که عکاس  می خواهد به آن بپردازد.

نام عکس: “ایکاروس” عکاس : محمد رضا گودرزی

 بازآفرینی هایی از این دست در عکاسی سخت و نیازمند ایده هایی خلاقانه است . آنجا که ما بخواهیم امور غیر عینی را به مدد رسانه ای همچون عکس که به عقیده خیلی ها ابزار ابراز واقعیت است به نمایش بگذاریم کاری دشوار را در پیش خواهیم داشت و این امر به خوبی از عهده عکاس “ایکاروس” برآمده است.

 حالتی توأمان از عشق و اشتیاق و غرور و نخوت سرنوشت انسانی است که “ایکاروس” سمبل اوست. انسانی اسیر غرور و در حال سقوط که از پرهای خود ساخته اش هم کاری ساخته نیست، هر چند که او در تلاش خود آنقدر به خورشید نزدیک می شود که شدت نور خورشید ؛ سر انگشتانِ دستِ داخل کادر را به اصطلاح به اوراکسپوز شدن می کشاند.

 با وجود آنکه عکس بذات مفهومی ست و ذهن هر بیننده ای را در نگاه اول به چالش می کشد، با این حال چنین به نظر می رسد که لازم است بیننده برای رسیدن به مقصود عکاس پیش زمینه ای تاریخی-فلسفی در ذهن داشته باشد.ولی اگر کسی نداند یا نخواهد بداند داستان ایکاروس چه بوده ؛ به واسطه بیان غیر مستقیم عکاس و چیدمان اجزاء-نور و انتخاب اسم؛ پرسش هایی در باب هستی کار و بالاخص این سوال که “عکاس چه می خواهد بگوید” به ذهن اش متبادر خواهد شد.

 درباره اسم گذاری نیز می توان گفت که اگر نام “ایکاروس” از سوی عکاس انتخاب نشده بود ، نظر عکاس تا حدودی مغفول  می ماند، لذا اسم انتخابی به خوبی توانسته سرنخ هایی از مقصود مد نظر عکاس را به دست دهد.در مجموع ما به عنوان بیننده حسی توأمان از هیجان و آرامش،قدرت و ناتوانی و رمز و رازی فیلسوفانه را بر فضای “ایکاروس” حاکم می بینیم و بر پایه همین قضاوت است که من به این مسئله که  عکاس توانسته به مقصود خود برسد بسیار خوشبینم.