از آسمان شهر من
سرما می بارد امشب

تو
پشت بخار عینک من گم می شوی
من
پشت حرفهای  کریستف :
“در زندگی حس غریب ناامیدی نهفته است”
تو
به تاراج می برد چشمانت
که میان این همه رنگ
ارغوان گرفته اند
تمام زندگی ام را.
من
تمام که می شود سیگارم
پرانتزی باز می کنم
و در آن
تو را
خودم را
و کریستف را
زندانی می کنم.

پرانتز بسته.