ویچل!

ویچل!

ویچل! ستارگان رفته اند/ غروب بر جاده کلرادو نشسته است/ ماشین آرام آرام در دل نوری کم سو/ در میان دشت می خرامد/ رادیو، جازش را نعره می زند/ و دستفروش دل شکسته، سیگاری دیگر می گیراند/ بیست و هفت سال پیش و در شهری دیگر/ سایه ات را روی دیوار می بینم:/ در بند شلوارت در بستر نشسته ای/ دست سایه ای تپانچه را بر سرت می گیرد/ و سایه ات بر کف اتاق فرو می افتد.
(آلن گینزبرگ-ترجمه محمد رضا فرزاد)