فصلِ دیگر

بی ان که دیده بیند

در باغ

احساس می توان کرد

در طرح پیچ پیچ مخالف سرای باد

یاس موقرانه ی برگی که

بی شتاب

  بر خاک می نشیند…

بر شیشه های پنجره

آشوب شبنم است.

ره بر نگاه نیست

تا با درون در ایی و در خویش بنگری.

با افتاب و اتش

دیگر

  گرمی و نور نیست

تا هیمه خاک سرد بکاوی

در

رویای اخگری.

این فصل دیگری ست

که سرمای اش از درون

درک صریح زیبایی را

پیچیده می کند.

یادش به خیر پاییز

با ان توفان رنگ و رنگ

که بر پا

در دیده می کند…

 هم بر قرار منقل ارزیز افتاب

خاموش نیست کوره

چو دی سال:    خاموش/خود/من ام…

        مطلب از این قرار است:  چیزی فسرده است و

نمی سوزد

امسال

 در سینه

در تنم…

                                                                 (احمد شاملو)