وصل

1
در برابر بي‌كراني ساكن
جنبش كوچك گلبرگ
به‌ پروانه‌ئي ماننده بود
زمان با گام شتابناك برخاست
ودر سر گرداني
يله شد
در باغستان خشك
معجزه وصل بهاري كرد
سراب عطشان
بركه‌ئي صافي شد
و گنجشكان دستاموز بوسه
شادي را در خشكسار باغ
به رقص آوردند
2
اينك چشمي بي‌دريغ
كه فانوس اشكش
شوربختي مردي را كه تنها بود و تاريك
لبخند مي‌زند
آنك منم كه سرگرداني‌هايم را همه
تا بدين قلعه جل جتا
پيمودم
آنك منم
ميخ صليب از كف دستان به دندان بركنده
آنك منم
پا بر صليب باژگون نهاده
با قامتي به بلندي فرياد
3
در سرزمين حيرت معجزه‌ئي فرود آمد
و اين خود ديگر گونه معجزتي بود
فرياد كردم
أي مسافر
با من از آن زنجيريان بخت كه چنان سهمناك دوست مي‌داشتم
اين مايه ستيز چرا رفت
با ايشان چه مي‌بايد كرد
بر ايشان مگير
چنين گفت و چنين كردم
لايه تيره فرونشست
آبگير كدر
صافي شد
و سنگريزه‌هاي زمزمه
در ژرفاي زلال درخشيد
دندان‌هاي خشم
به لبخندي
زيبا شد
رنج ديرينه
همه كينه‌هايش را
خنديد
پاي آبله
در چمنزاران آفتاب
فرود آمدم
بي‌آنكه از شب ناآشتي
داغ سياهي بر جگر نهاده باشم
4
نه
هرگز شب را باور نكردم
چرا كه
در فراسوهاي دهليزش
به اميد دريچه‌ئي
دل بسته بودم
5
شكوهي در جانم تنوره مي‌كشد
گوئي از پاك‌ترين هواي كوهستان
لبالب
قدحي در كشيده‌ام
در فرصت ميان ستاره‌ها
شلنگ‌انداز
رقصي مي‌كنم
ديوانه
به تماشاي من بيا

(احمد شاملو)

کوه ها با همند و تنهایند

همچو ما با همان تنهایان