سال ها باید چیزی تق تق کند توی کاسه سرت تا که روزی قلم بدست بگیری و بکاوی اندرونت را و بریزی روی سپیدی کاغذ: شاید که تسلای خاطرت باشد. اما برای من که نوشتن را از یاد برده ام دوربین بدست گرفتن و چکاندن شاتر انگار همان قلم بدست گرفتن است . عکس گرفتن برای من حس خلق دنیایی است متفاوت با آنچه در آن زیست می کنم.دنیایی از آن خودم . دنیایی که شاید حوّلی باشد برای من ؛ دگرگونه ام کند و ببردم توی روزهایی که اصلن نبوده ام ، توی کوچه ای که هرگز نرفته ام یا شهری که هرگز نبوده.خیابانی که دوست داشته ام توی اش قدم بزنم یا خوابی که هرگز ندیده ام. دنیایی دیگر برای من ؛ شاید که تسلای خاطرم باشد.